سگاه زنانه در زايشگاه و پيرامونش
سيلويا پلات (1963-1932)
برگردان شاپور احمدي
|
Sylvia Plath (1932-1963) Winter Trees Tree Women A Poem for Three Voise Setting: A Maternity and Roundaboat |
11111111111111111111111111111111111111111111111111111111111111111111111111111111111111111111111111111111111111
نداي يكم
من كُندم مانند دنيا. چقدر دردمندم.
همان طور كه روزگار خود را سپري ميكنم، ستارگان و خورشيدها
با توجه مواظب منند.
نگراني ماه خيلي شخصيتر است:
ميگذرد و باز ميگذرد، تابناك چون پرستاري.
آيا او غمناك است بر آنچه دارد رخ ميدهد؟ گمان نميكنم.
اين باروري او را سخت شگفتزده كرده است.
*** *** ***
هنگامي كه بيرون ميزنم، رويدادي بزرگم.
ناگزير نيستم بينديشم يا حتي دوبارهكاري كنم.
همه بدون هيچ نگراني در وجودم رخ ميدهند.
روي تپهاي قرقاول ايستاده است.
پرهاي قهوهاياش را ميآرايد.
به آنچه ميدانم، نميتوانم لبخند نزنم.
برگها و گلبرگها همراهيام ميكنند. من آمادهام.
نداي دوم
آن لكهي قرمز كوچك را بار اول باور نميكردم.
مرداني را ميپاييدم كه دور و برم در اداره ميپلكيدند. خيلي سطحي بودند.
حالتشان شبيه مقوا بود، و حالا به من هم سرايت كرده است،
آن سطحِ مسطحِ مسطحِ مسطح كه از آن باورها، ويرانيها،
بولدوزرها، گيوتينها، با اتاقكهاي سفيد شيون بر ميآمد،
بر آمدني بيپايان، و فرشتگان سرد، افكار مجرد.
پشت ميزم با جوراب و كفش پاشنهبلند نشسته بودم.
*** *** ***
و مردي كه برايش كار ميكنم، خنديد و گفت: «چيز ترسناكي ديدهاي؟»
يكهو رنگت خيلي پريده.» چيزي نگفتم.
مرگ را در درختان بيبر ديدم، اينست فلاكت.
نميتوانستم قبول كنم. آيا سخت نيست
صورت يا دهاني براي روحي تصور كنيم؟
حروف از اين كليدهاي سياه بر ميآيد، و اين كليدهاي سياه
از انگشتان الفبايي من، تكههاي فرمان دهنده.
*** *** ***
قطعهها، تكهها، چرخدندهها، چندكارههاي بيهمتا.
همان طور كه مينشينم، دارم جان ميكنم. من بُعدي را از دست دادهام.
قطارها در گوشم ميغرند، عزيمت، عزيمت.
رد نقرهاي زمان در دوردستها پاك ميشود.
آسمان سفيد خالي ميشود از وعدهاش، مانند فنجاني.
اينها پاهاي منند، اين پژواكهاي ماشيني.
تق تق تق، ميخهاي فولادي. درمانده پيدايم ميكنند.
*** *** ***
اين است مردني كه به خانه ميبرم، اين مرگ.
پس مرگي است اين. آيا هواست
ذرههاي نابودگري كه فرو ميبرم؟ آيا نبضي هستم
كه ميكاهد و ميكاهد رودرروي فرشتهاي سرد؟
پس آيا دلدادهي من است، اين مرگ، اين مرگ؟
در كودكي به اسمي گُلسنگ بُريده مهر ميورزيدم.
پس اين هم گناهي است، اين عشق از دست رفتهي ديرينه به مرگ؟
نداي سوم
لحظهاي را به ياد دارم كه يقين پيدا كردم.
بيدها ميلرزيدند.
توي استخر چهرهاي زيبا پيدا بود، ولي نه مال من.
نمايي خوشايند داشت، مانند هر چيز ديگري.
و هر چه ميديدم، خطرات بود، كبوتران، واژهها،
ستارگان و بارش طلا، دريافتنها و بارداريها.
به ياد دارم بالي سفيد و سرد را.
*** *** ***
و قويي بزرگ با نگاهي هراسناك
به سويم ميآمد مانند كاخي از فراز رودخانه.
ماري در ميان قوها پيدا بود.
نزديكم سريد. چشمانش مفهوم تيرهاي داشت.
دنيا را در آنها ميديدم، حقير و پست و تيره.
هر واژهاي قلاب شده بود به واژهاي ديگر، و هر كنشي به كنشي.
و روزي آبي رنگ و گرم ميشكفت به سوي چيزي.
*** *** ***
آماده نبودم. ابرهاي سفيدي كه بر ميآمدند
مرا به چهار سو ميكشاندند.
آماده نبودم.
حرمتي نداشتم.
ميپنداشتم ميتوان خوشاقبالي را انكار كرد
اما خيلي دير شده بود. خيلي دير، و آن صورت
خودش را همشكل عشق ميكرد، گويي آماده بود.
222222222222222222222222222222222222222222222222222222222222222222222222222222
نداي دوم
دنيا را برف گرفته است. آسوده نيستم.
اين ملحفهها چقدر سفيدند. صورتها هيچ تركيبي ندارند.
بيحالت و نشدنياند، مانند صورت بچههايم،
آن كوچولوهاي بيماري كه از آغوشم ميگريزند.
بقيهي بچهها كنارم نميگيرند: آنها هراسناكند
با رنگهاي فراوان، سرزندگي بسيار. آرام نيستند،
آرام، مانند خلاء كوچكي كه من حمل ميكنم.
*** *** ***
فرصتهايي داشتهام. تلاش كردم و تلاش كردم.
زندگي را مثل عضوي نادر به خود پيوند زدهام،
و محتاط و لرزان گام برداشتهام، مثل چيزي نادر.
سعي كردهام زياد فكر نكنم. سعي كردهام طبيعي باشم.
سعي كردهام در مهرورزي كور باشم، مانند زنان ديگر،
كور در بستر، با نازنين كور گراميام
بينگاهي، از ميان تاريكي ديجور در جستجوي چهرهي ديگري.
*** *** ***
نگاه نكردم اما چهره هنوز آنجا بود،
چهرهي به دنيا نيامدهاي كه به كمالات خود عشق ميورزيد،
چهرهي مردهاي كه فقط ميتوانست كامل شود
در آرامش بيآلايشش. اين گونه ميتوانست مقدس بماند.
پس از آن چهرههاي ديگري نيز بود، چهرهي ملتها،
دولتها، مجالس، جوامع،
چهرههاي بيشكل مردان مهم.
*** *** ***
مردها نگرانم ميكنند:
آنها به هر چيز مسطحي حسادت ميكنند. آنها خداياني حسودند
كه همهي جهان را مسطح ميخواهند زيرا خود اين گونهاند.
پدر را ميبينم سرگرم گفتگو با پسر.
چنين سطحي مقدس نميشود.
مي گويند، «بيا زمختي اين جانها را يكنواخت و هموار كنيم.»
نداي يكم
آرامم. آرامم. آرامشي پيش از اتفاقي مهيب.
لحظهاي زرد رنگ پيش از خيزش باد، هنگامي كه پنجههاي برگ
رنگ پريدگيشان را رو ميكنند. اينجا سرشار از سكوت است.
ملحفهها، صورتها، راكد و سفيدند چون ساعتها.
نداها پس مينشينند و يكدست ميشوند. خطنگارههاي آشكارشان
يكنواخت ميشود بر نسخههاي پوستي تا باد را پس برانند.
آنها چنين رازهايي را به عربي و چيني مينگارند.
*** *** ***
من گنگ و قهوهايام، دانهاي رو به شكفتن.
قهوهاي بودن همان مرگ من است، و عبوسانه
آرزومند افزوني يا گوناگون نيست.
تيرگي ميپوشاند اكنون مرا در كبودي، چون گل مريم،
آه رنگ فراموشي و فاصله.
چه هنگامي است لحظهاي كه زمان در هم ميشكند
و ابديت آن را ميبلعد، و من بهتمامي غرق ميشوم؟
*** *** ***
من با خودم گپ ميزنم، فقط با خودم، تكمانده
فرسوده و رنگ بُريده با گندزداها، قربانيوار.
انتظاري سنگين روي پلكهايم ميافتد، مانند خوابي
مانند دريايي بزرگ، دوردستها، دوردستها، احساس ميكنم نخستين موج ميكِشد
بار رنج خود را به سويم، بدون گريز، چون جزر و مد.
و من، صدفي پژواكگر بر ساحل سفيد
رودرروي صداهايي كه درهم ميكوبند، بنيادي هراسناك را.
نداي دوم
حالا كوهي هستم، در ميان زنان كوهپيكر.
پزشكان در ميانمان حركت ميكنند گرچه درشتيمان
خاطر را پريشان ميكند. آنها ابلهانه ميخندند.
آنها تقصيركارند براي آنچه هستم، و خودشان خوب ميدانند.
آنها يكنواختيشان را مانند گونهاي سلامتي در آغوش ميگيرند.
و اگر ناگاه خود را غافلگير مييافتند چه ميشد، همچنان كه من؟
*** *** ***
و چه ميشد اگر جفتي زندگاني از بين رانهايم درز ميكرد؟
من اتاقك پاكيزهي سفيدي را با وسايلش ديدهام.
جايگاه شيونها است. شاديآور نيست.
«هر وقت آماده شوي، اينجا ميآيي.»
چراغ خوابها ماههايي قرمز و يكسانند. با خون كدر شدهاند.
من براي هيچ اتفاقي آمادگي ندارم.
ميبايست ميكُشتم، هر آن كه مرا ميكُشد.
333333333333333333333333333333333333333333333333333
نداي يكم
هيچ معجزهاي از اين ستمگرانهتر نيست.
با اسبها، سمهاي آهنين مرا ميكشاندند.
ادامه ميدهم. ادامه ميدهم آن را. كاري را به پايان ميرسانم.
تونل تاريكي هست كه از آن پرت ميشود بلاهاي آسماني
بلاهاي آسماني، تجليات، چهرههاي مات.
من كانون شرارتم.
چه دردها، چه بدبختيهايي را بايد بپرورانم؟
*** *** ***
با چنين معصوميتي آيا ميتوان كُشت و كُشت؟ شيرهي زندگانيام را ميكِشد.
در خيابان درختان ميپژمرند. باران فرساينده است
آن را با زبانم مزه ميكنم، و اين هراسهاي كاري،
هراسهايي كه ميايستند و ميپلكند، ايزدمادران ناچيز
با تيكتاك قلبهايشان، با كيفهاي وسايلشان.
من ديوار و سقفي نگهدارنده خواهم بود.
آسماني خواهم بود و كوهي از نيكي. آه چنين باد.
نداي دوم
من متهمم. كشتارهايي به خيالم ميآيد.
باغي از عذابهاي سياه و سرخم. آنها را مينوشم
بيزارم از خود، بيزار و هراسناك. و اينك دنيا در مييابد
پايان خود را و ميشتابد به آن سو و بازوانش را مهرورزانه ميگشايد.
اين است عشقي زادهي مرگ كه هر چيزي را بيمار ميكند.
خورشيدي مرده بر كاغذ روزنامه لك مياندازد. سرخ است.
زندگاني را پشت سر هم ميبازم. و زمين تاريك مينوشدشان.
*** *** ***
او خوناشام همگيِ ماست. از اين روپناهمان ميدهد،
پروارمان ميكند، مهربان است. دهانش قرمز است.
ميشناسم او را. محرمانه ميشناسمش.
زمستانرخ پير، نازاي پير، بمبساعتي پير.
مردها بهپستي از او استفاده كردهاند. او آنها را خواهد خورد.
ميخوردشان، ميخوردشان، ميخوردشان آخرسر.
خورشيد غروب ميكند. ميميرم. مرگي را درست ميكنم.
نداي يكم
او كيست، اين پسر گستاخ آبي؟
درخشان و شگفت، گويي از ستارهاي افتاده است؟
چه خشمگين مينگرد.
به دنبال خود جيغي به درون خانه كشيد.
آبي رنگ ميبازد. با اين همه او انسان است.
نيلوفري سرخ در جام خونينش ميشكفد،
با نخ ابريشم بخيهام ميزنند، گويي پارچهام.
*** *** ***
پيش از گرفتنش انگشتانم چه ميكردند؟
قلبم چه ميكرد با عشق خود؟
هرگز نديدهام چيزي اين سان روشن.
پلكهايش مانند گل ياس است.
و لطيف چون پروانهاي نَفَسَش.
نميگذارم برود.
نه نيرنگي در اوست نه فريبي. كاش چنين باشد.
4444444444444444444444444444444444444444444444444444
نداي دوم
ماه در روزنهي بالايي است. رفتني است.
جانم سرشار از چه زمستاني است. و آن نور گچي
پولكهايش را روي پنجرهها ميريزد، پنجرههاي خالي،
كلاسهاي خالي، كلاسهاي خالي، اوه، چه خلايي اين سان.
وقفهاي هست اينجا، وقفهاي دهشتناك از هر چيز.
پيكرهايي اينك پيرامونم انباشتهاند، اين خفتههاي قطبي.
چه پرتو مهتابي آبيرنگي رؤياهايشان را منجمد كرده است.
*** *** ***
احساس ميكنم فرو ميرود در من چيزي سرد و بيگانه، مثل ابزاري.
و آن چهرهي سخت و ديوانه در آخرش، اوه، دهاني
باز هاجوواج در سوگي ابدي.
اوست كه دريايي از خون سياه را به هر سو ميكشاند
ماه به ماه، با صداهاي درماندهاش.
من بيپناهم همچنان كه دريا در آخرين رشتههايش
بيتابم. بيتابم و بيهوده. من هم جسد ميآفرينم.
*** *** ***
به شمال خواهم رفت. در ظلمات پيش خواهم رفت.
خودم را چون سايهاي ميبينم، نه مرد و نه زن،
نه زني خوشحال كه مثل مردي باشد، نه مردي
آن قدر كودن و سطحي كه كمبودي را حس نكند. من كمبودي حس ميكنم.
انگشتانم را بالا ميگيرم، ده ديدهبان سفيد.
نگاه كن، تاريكي از شكافها بيرون ميريزد.
من نميتوانم باز دارم آن را. نميتوانم زندگي خود را باز دارم.
*** *** ***
من شيرزن پيرامونم خواهم بود.
متهم نخواهم شد با دكمههايي تكمانده،
سوراخهايي در پاشنهي جورابها، چهرههاي سفيد و گنگ
نامههاي بي پاسخ، پنهان در سبد كاغذها.
متهم نخواهم بود. متهم نخواهم بود.
نه ساعت نيازي در من خواهد ديد، نه ستارگان
كه ژرفا پس ژرفا را در جاي خود ميخكوب ميكنند.
نداي سوم
او را در خواب ميبينم، دختر دهشتناك قرمزم را.
ميگريد از آن سوي شيشهاي كه جدايمان ميكند.
ميگريد، و خشمناك است.
گريههايش قلابهايي است كه مانند كربه چنگ مياندازند و ميخراشند.
با اين قلابهاست كه از توجهام بالا ميخزد.
ميگريد در تاريكي، يا در ستارگاني
كه در چنين فاصلهاي از ما ميدرخشند و ميچرخند.
*** *** ***
به گمانم سر كوچكش را از چوب تراشيدهاند،
چوبي سرخ و سخت، چشماني بسته و دهاني دريده.
و از دهان گشوده گريههايي تيز بر ميآيد
كه مانند تيري خوابم را ميخراشند
خوابم را ميخراشند، و به پهلويم فرو ميروند.
دخترم بدون دندان است. دهانش گشاد است.
چنان صداهاي نامفهومي ادا ميكند كه ناخوشايند است.
نداي يكم
چيست آن كه اين جانهاي بيگناه را به سوي ما روانه ميكند؟
نگاه كن، آنها چه در ماندهاند، آنها همگي يكنواختند
در تختهاي سفريشان، با نامهايي بسته به مچهايشان،
پيشكشيهاي نقرهاي كوچكي كه از راهي دور رسيدهاند.
برخي با موي سياه پرپشت، برخي طاس.
تهرنگ پوستشان صورتي يا زرد است، قهوهاي يا قرمز.
به ياد سپردن گوناگونيهايشان را آغاز كردهاند.
گويي از آب ساخته شدهاند، هيچ حالتي ندارند.
تركيب چهرهشان خوابالود است، مانند نوري بر آبي آرام.
در جامههاي يكسانشان راهبها و راهبههايي راستينند.
ميبينم مانند ستارگان فرو ميريزند بر جهان
بر هند، آفريقا، آمريكا، اين اعجوبهها،
اين تصاوير ناب، كوچك. بوي شير ميدهند.
كف پاهايشان دستنخورده است. پيادهروان هوا هستند.
*** *** ***
آيا نيستي ميتواند اين قدر بي بندوبار باشد؟
پسرم اينجاست.
آن آبي يكدست چشمان درشت اوست.
به سويم ميچرخد مانند گياهي كوچك، كور، درخشان.
گريهاي. اين قلابي است كه به آن ميآويزم.
من رودي از شيرم.
من تپه اي گرمم.
55555555555555555555555555555555555555555555555555555555
نداي دوم
زشت نيستم. زيبا هم هستم.
آينه زني را باز ميتاباند بدون هيچ ايرادي.
پرستاران لباسهايم را پس ميدهند، و هويتي را.
مي گويند، چنين اتفاقي عادي است.
در زندگي من و ديگران عادي است.
من يك از پنجم، چيزي نزديك به آن. نااميد نيستم.
مانند شمارشي زيبا هستم. رژلبم اينجاست.
*** *** ***
روي لبم فرسودهام ميكشم،
دهان سرخي كه همراه هويتم كنار گذاشتهام
يك روز، دو روز، سه روز پيش. جمعهاي بود.
حتي نيازي به تعطيلي ندارم. ميتوانم امروز سر كار بروم.
شوهرم را ميتوانم دوست بدارم، كسي كه درك ميكند.
كسي كه مرا از وراي ايرادم دوست خواهد داشت،
انگار چشمي، پايي، زباني را از دست داده باشم.
*** *** ***
و اين طور ميايستم، كمي تار. و راه ميافتم.
گردش سر چرخها، در عوض پاها، به همان خوبي به كار ميآيد.
و ميآموزم با سرانگشتانم صحبت كنم، نه با زبانم.
بدن چارهساز است.
پيكر ستارهي دريايي بازواني تازه در ميآوَرَد
و سمندرهاي آبي پاهايشان را پيشكش ميكنند. من هم شايد
در آنچه كم دارم دست ودلباز باشم.
نداي سوم
جزيرهي كوچكي است او، خفته و آسوده،
و من كشتياي سفيد سوت زنان: بدرود، بدرود.
روزي سوزان است. بسيار دلگير.
گلهاي اين خانه سرخ و گرمسيرياند.
همهي عمرشان پشت شيشهها سر كردهاند، و دلسوزانه مواظبت شدهاند.
حالا رودرروي زمستاني هستند از ملحفههاي سفيد، چهرههاي سفيد.
چيز زيادي ندارم تا در چمدانم بگذارم.
*** *** ***
اينجا رختهاي زني چاق هست كه به جا نميآورم.
شانه و مسواك هست. نيستي هست.
ناگهان آسيبپذير شدهام.
زخمي هستم كه از بيمارستان بيرون زدهام.
زخمي هستم كه ميگذارند برود.
سلامتيام را پشت سر جا ميگذارم. كسي را جا ميگذارم
كه دنبالم ميكرد: انگشتانش را چون زخمبندي ميگشايم: ميروم من.
نداي دوم
من ازنو خودم هستم. سرانجامي نامعلوم وجود ندارد.
از خونريزي سفيد چون موم شدم، بي هيچ پيوستگي.
هموار و دستنخوردهام، انگار هيچ اتفاقي رخ نداده است،
نه چيزي كه نتوان پاكش كرد، شكافت، و تراشيد و دوباره آغاز كرد.
اين شاخههاي كوچك ساده به خيال جوانه زدن نميافتند،
و نه اين ناودانهاي خشك خشك در رؤياي بارانند.
آن زني كه از پنجرهها ديدارم مي كند، زني پاكيزه است.
*** *** ***
از فرط پاكيزگي شفاف است، مانند روحي.
چه شرمگين وجود پاكش را ميآرايد
روي جهنم پرتقالهاي آفريقايي، خوكهاي از پا آويخته.
تسليم حقيقت ميشود.
اين منم. اين منم.
تلخي را بين دندانهاي مزه ميكنم.
نكبت بيرويهي هرروزه.
666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666
نداي يكم
چه مدت زماني ميتوانم ديواري باشم، نگهدارندهي باد؟
چه مدت زماني ميتوانم
آفتاب را با سايهي دستم ملايم كنم
و لكههاي كبود ماهي سرد را بردارم؟
صداهاي جدايي، صداهاي اندوه
ناگزير پشت سرم انباشته ميشوند.
اين لالايي كوچك چگونه آنها را آرام خواهد كرد؟
*** *** ***
چه مدت زماني ميتوانم گرد املاك سبزم ديواري باشم؟
چه مدت زماني دستهايم
زخمبندي خواهند بود بر درد او، و واژگانم
پرندگاني درخشان در آسمان، تسليبخش، تسليبخش؟
چيز ترسناكي است
اين سان بيپرده بودن: انگار قبلم
صورتي ميگذارد و در جهان راه ميافتد.
نداي سوم
امروز دانشكدهها سرمست از بهارند.
روپوش مشكيام كمي ماتمزاست.
سرسختيام را نشان ميدهد.
كتابهايي كه همراه خود دارم، به پهلويم فرو ميروند.
روزگاري زخمي كهنه داشتم، كه رو به بهبودي است.
در رؤياي جزيرهاي بودم قرمز از زاري.
خيالي بود، و بيمفهوم بود.
نداي يكم
بامدان نارون تنومند بيرون خانه گل ميكند.
پرستوچهها باز گشتهاند. مانند موشكهاي كاغذي جيغ ميكشند.
صداي زمان را ميشنوم
روي پرچين ميگسترد و جان ميسپارد. بانگ گاوها را ميشنوم.
رنگها خودشان را بار ميآورند، و
سقف پوشالي نمناك زير آفتاب بخار ميكند.
نرگسها رخسار سفيدشان را در باغ ميگشايند.
*** *** ***
آسودهام. آسودهام.
اينهاهستند رنگهاي روشن شاد كودكستان،
اردكهاي سخنگو، برههاي شادمان.
باز هم ساده شدهام، به معجزه باور پيدا كردم.
به آن بچههاي ترسناك اعتقادي ندارم
كه خوابم را با چشمهاي سفيدشان، دستهاي بيانگشتشان به هم ميريزند.
آنها مال من نيستند. آنها به من تعلقي ندارند.
*** *** ***
به ميانحالي خواهم انديشيد.
به پسر كوچكم خواهم انديشد.
راه نميرود. كلمهاي حرف نميزند.
هنوز در قنداقي سفيد پيچيده شده است.
ولي صورتي و تندرست است. مدام لبخند ميزند.
اتاقش را با كاغذديواريهايي از رُزها درشت پوشاندهام،
قلبهاي كوچكي بر همه كشيدهام.
*** *** ***
مايل نيستم استثنايي باشد.
استثنا شيطان رابه وجد ميآورد.
استثنا از تپهي اندوهبار بالا ميآيد
يا در بيابان مينشيند و قلب مادرش را ميآزارد.
مايلم معمولي باشد،
دوستم بدارد همان طور كه دوستش ميدارم،
و با هر كه و هر كجا كه بخواهد ازدواج كند.
777777777777777777777777777777777777777777777777777
نداي سوم
نيمروزي گرم در چمنزاران. آلالهها
پيچ ميخورند و آب ميشوند ، و دلدادگان
ميگذرند، مي گذرند.
سياه و سطحياند چون سايه.
چه زيباست پيوستگي نداشتن.
من مثل علف تنهايم. چه از دست دادهام؟
پيدايش ميكنم. هر چه باشد؟
*** *** ***
قوها رفتهاند. هنوز رودخانه
به ياد ميآورد آنها چه سفيد بودند.
با همهي توانش به دنبالشان تقلا ميكند.
شكلشان را در ابري مييابد.
كدام پرنده دارد فرياد ميزند
با چنين اندوهي در آوايش؟
مي گويد مانند هميشه جوانم، چه از دست دادهام؟
نداي دوم
زير نور چراغ در منزل هستم. شامگاهان به دراز ميكشد.
زير پوش ابريشمي را رفو ميكنم. شوهرم مطالعه ميكند.
روشنايي چه قشنگ اين چيزها را در بر ميگيرد.
يك جور دود در هواي بهاري پيداست.
دودي كه به پاركها و مجسمههاي كوچك ميسپارد
هالهاي، همچنان كه عطوفتي سر بر ميدارد،
عطوفتي كه از پا نيفتاد، چيزي شفابخش.
من منتظرم و درد ميكشم. به گمانم شفا يافتهام.
كارهاي زيادي براي انجام دادن دارم. دستهايم
مي توانند توري را ظريفانه روي اين پارچه بدوزند. شوهرم
ميتواند برگهاي كتابي را بارها ورق بزند.
و اين طوري ما با هم به سر ميبريم، ساعتها.
فقط زمان است كه بر دستهايمان سنگيني ميكند.
فقط زمان، و چندان اهميتي ندارد.
خيابانها ناگهان به كاغذ تبديل ميشوند، ولي من بهبود يافتهام
از سقوطي طولاني (مرگبار)، و خود را در بستر ميبينم،
در امان روي تشك، با دستهايي بر آورده، همچنان كه هنگام سقوط.
خودم را دوباره مييابم. سايه نيستم
گرچه سايهاي هست كه از نوك پايم آغاز ميشود. من همسرم.
شهر منتظر است و درد ميكشد. علفهاي كوچك
سنگ را ميشكافند، و از زندگي خرم ميشوند.

