گزيدهي كتاب هشتم
بندهاي پيشكشي فرشتهها
بر خاكستر و آفتاب
1. حلقهحلقههاي خالي. هشت
گلهاي سياهپوش
با زخمهاي زيبا
بر چمن.
بلبلي سوخته
به يك سو
مينگرد.
ارديبهشت 1386
2. سپس ديوانه شدم. نه
خوشحال شدم جادهي شني را تمام شب با هم در خواب ميريختيم.
و از نو شروع ميكرديم در كنارهي آن بوتهها.
و چراغبرقهاي كوتاه را با سريش بر ميآورديم. خوشا به حال ما.
خرداد 1386
3. آن كه گاهي از خاك توران آهسته ميرسد. يك
جاييست در آبرنگهاي نيمروزي كه هميشه چند تايي از شاعران نوآهنگ در باران بنفشه و سنگريزه بر نيمكتها مينشستند و با كمرويي پسرانهي خود روي چند جملهاي كه به شكل هالهي گلمحمدي و آجر گداخته و سكهي سياه روي شانههاي كوتاهشان ميافتاد، انگشتان زيباي خود را ميكوبيدند. آن وقت غشغش ميخنديدند.
وقتي زمين خواب بود، بروبچهها باز هم توي آبرنگ مرزي با دوچرخهها و تكههاي پرچم زمختي كه بر شانه انداخته بودند، به هم ميرسيدند. ما عاشق سكوهاي شكستهايم. اين همان وقتي است كه پلكمان زبر و بنفش ميشود. خاكي است از تورانزمين كه بر چهرهمان ميبارد. شور است و مزهي خون و آفتاب ميدهد.
بايستيد تا سرشانههاي قلعي خود را دورادور آفتابي كنم.
مرداد 1386
4. آن كه گاهي از خاك توران آهسته ميرسد. دو
آن كه دورادور سكهاش را در دست ميسايد، نياي جوانمرگي است كه با كاكل اخگرين خود در راهروهاي تودرتو و بيشماري كه به مزارگاهش ختم ميشود، بارها (گو اينكه به هيچ كس) سر ميجنبانده است، اما لبخندش دهانش را ميتركاند. از آن روز به بعد خروش مغان ما را در جاي خود (پاركي در غروب شهرستاني شورشي) ميخكوب ميكند.
تكههاي سنگ سوخته را برق ميانداختيم. شايد دستهاي دغلباز بوديم كه سكههاي دستساز را زير سر ميگذاشتيم و در پرتو چاههاي گاز و ستارگان كهنه ميخفتيم.
هر سكهاي را كه مزهي خون شور ميداد، نشان ديگران ديگران ميداديم و اغلب زير دستهاي پهناور ماه و يا كنار سنگنشانهها ميخوانديم.آن قدر فرز شده بوديم كه چشمبسته با هر چيزي كه دم دستمان ميرسيد (اندوه، اندوه، كبك، برج، تركه و واژهاي كوچك) سكه ميتراشيدم.
ميدانم آن نخستين سكه كه برقش چشم آهوان را پاره كرد، جملهاي بود كه يك روز عصر (پنجشنبهاي نيمهتعطيل) بر شانههايمان خال انداخت.
شبانه نشستيم و يكييكي سوگ سياوش را خوانديم. از آن به بعد هر كداممان براي هر سكه و جفت چشم و كودك و سپيدهدم شعري ميپردازيم كه معلوم نيست از چه كسي است، و بيشك كسي، پيشاپيش، همه را گفته است.
مرداد 1386
5. در ستايش سايهي بهآتريچه دِي پُرتيناري. چهار
گاهي چهرهاي ناشناس ميبينم كه بيواهمه در تاريكجايي بلند ميخندد، چهرهاي بيشباهت به بهآتريچه اما دوست داشتني، براي اينكه ممكن است روزي لحظهاي در كنار بهآتريچه درنگ كرده باشد، بيآنكه همديگر را نگريسته باشند.
اين است شهبازي سفيد در خياباني يكسويه كه ناكهان صدايش را ميشنوم: سيلابي كه بچهها هرساله انتظارش را ميكشند. و گاهي آن چنان دير ميآيد كه دوران بچگيمان به پايان ميرسد و نابهنگام آن هم در چنين ساعتي پس از خندهاي بكر آغاز ميشود.
اكنون غبار و نمكي را بر دوش خود ميبويم كه حتم دارم همچنان كه بهآتريچه از سرابخانهاي بهشتي و ناشناس ميگريخت، با خود آورده بود. و من همه عمر به جز اينكه رنگ و مزهي آن را در نوشتهها و رمزها و خوابها آموخته بودم، كمكم صوت و حرف آن را نيز ميشناختم. بنابراين حاضرم قسم بخورم همين جا زانوانم را بر زمين خواهم گذاشت، غبار سياه ماه را بر تن خواهم گرفت، دست خواهم كشيد بر سايه و غبار شهبازي كه ديگر سر از پا نميشناسند. پنجههايش ميجنبد. چنان هشيار است كه ميفهمد هيسهيس كوتاهش غريوي خواهد شد كه چشم و گوشم را خواهد دريد. و اين سيم آخر است، جايي كه ميتوانم خاموش در خلعتي آسماني بيفسرم.
مرداد 1386
6. شكار شاهبازي سفيد در قلعههاي آينهاي تاريك. دو
صد شب زمستاني ( قسم ميخورم) هيكل زمخت زمين در گوشم ميكوبيد و مات بودم و نميرمبيدم.
كمكم چراغبرقهايي را از ياد ميبُردم كه زيرشان بازيگوشانه دانههاي درخشان انار را به اشارهي پيردختي زمردين از خاك بر ميچيديم.
بيابانهاي سيمرغ ميباريدند.
و سيلابهاي درخشان بلوطزار كوتاه را از وسط خراشيد.
يك شب كه همه چيز خود را رها كرده بودم تا هر جا كه بخواهند بلغزند
فرشتهاي كه يك پايش را آذرخش با عقربي زخمي خال انداخته بود
همراه برادر ناتني خود كه بر پيشانياش فقط پانزده سال زندگي در اين جهان نوشته بودند
سراسيمه به خانومانم خزيدند. فرشته نشست و با سينهاي ستبر، خندان همه چيزم را يكييكي ستود. و هر سه كه يكيمان ديوانه بوديم، پا دراز كرديم و به يكديگر و زمين مينگريستيم.
شب نخست همان طور كه برگوبار بلوطها، تروتازه بر ميافروختند، پلكهايم سنگين شدند. در لاك خود تپيدم و كَنده نميشدم. آنجا گوداب خود را مزيدم: تلخ بود. و فرشته آن سوتر بر سنگي جامههاي پريشبي خود را ميشست.
و فرشته اين بار سرد و بزدل بود. شايد يك روز آپانديسش آن چنان سفت خواهد شد كه گيسوان مارگونهاش بر صخرههاي تاريك خواهند سريد و با غريو بيبازگشتش همهي جنها و شياطين به دره خواهند ريخت تا سنگ شدن بيبديل او را تماشا كنند.
نوروزشبي بود و در كورهراهايي كه سربهتو در مينورديدم، گاهي شباني خوابگرد يا سربازي كه ورطهي خندقي را پاس ميداشت، زمان را بيمناك (با زبوني) ميپرسيدند.
در زير سيمهاي هوا بيخيال و خنگ به سهراهي ژرفي رسيدم كه در بريدگي چشماندازش دهكدهاي خاموش لميده بود.
و تكههايي زنده از رود و آدميزاد در سايگاههاي پراكنده ميجنبيدند.
حاضر بودم سالها در خاكستر بنشينم و به پنجههاي سرد و نزار فرشته بينديشم.
ناگاه بيسروصدا اتومبيلي از غبار راه بيرون آمد و كمي جلوتر در فرودست نگه داشت. هرگز چشمهاي مات و گريان راننده را فراموش نميكنم. و سه كبك حنا بسته در توري سيمين به همديگر خودفروشي ميكردند، و شگفت و ازلي بودند.
همان جا حتي جنگلبان مهربان و آموزگاري كه به همراه همسرش جفتي كفش نيمدار بر سر راه هديه گذاشته بود، فهميدند كه برادر نامراد فرشته، پانزده سالش به سر رسيده است.
جايي كه پا گذاشته بودم، بهوضوح دريايي بود كه تازه ته كشيده بود. و هنوز آواي مرغان شتافته افق صخرههاي جلبكاندود را ميلرزاند.
و بياختيار همهي حواس و اندامم هر جايي ميلغزيدند تا سايهي درخشان فرشته را بيابند، همان طور كه روزي (اندكاندك به خاطرم ميآيد) دانههاي انار را از خاكستان طلايي بر ميچيدم.
نيزهاي را در ميان آتشگاهي ميجستم
و آتشگاهي را در قلب.
و فرشتهاي كور ببر درندهاي را در جهان دنبال ميكند.
- سه سطر آخر اشاره به: «3. پنهان كردن نيزهاي درون لبخندي 34. بر درازگوش كوري نشسته ببر درندهاي را دنبال ميكند.»
ع. پاشايي: ذن بوديسم، چاپ سوم، 1371، نشر نيلوفر، ص77 و ص 80 (جُنگ ذنرين كوشو، تويو اِيوچو، مجموعهي جَكوگو)
مرداد 1386
7. چراغاني زُهره دكهي فروشياش را
خانهي تو را بلدم:
دكهاي چراغاني
كه هر صبحگاه
خاكستر آن را
بر پيشاني ميمالم.
آيا كشتي نوح راهي
به خيابان باريك اينجا داشت؟
و در خاكروبهي تاريك
زودزود گردوبنها بالوبرگ گشودند.
ما هر روز شامگاهان
دمي بر نيمكتها مينشينيم
و به همراه كلاغهايي
كه تا اينجا آمدهاند
غصه ميخوريم.
تاكنون فقط اين را دانستهايم
كه اين موقع روز
همه چيز
همجنس جثهات
خواهد شد.
نمينالم.
يواشيواش
لجن دارد
تا زانويمان را ميپوشانَد.
هر چي كلاغ جلوم بود
هولكي در رفتند.
قلبم فانوسي بود
و در سينه فشردم.
آدمهايي كه پوستشان
سوگوار بود
با غنچهاي شعله در دهان
سر به دكه كج ميكردند
و خوشحال بر قوسهاي كوتاه
نزديك ميخراميدند
و گم ميشدند.
وقتش بود
تكوتوكي مشنگ
با تكههاي كهنهي رنگينكمان
بر دوش
كالسكههاي ريواس
و شيردانهاي سفت را
در حاشيهي برآمده
بگردانند. پكر
روي برگرداندم
به پرهاي فروزان
كه خاكسترشان
سكوي دكه را
ميآراييد.
- من خانهات را بلدم.
- اما يك خواهر دارم شبيه خودم.
- نه نه، من روحيهتون را ميپسندم.
- جنگل كي كهنه خواهد شد
تا در آن بخسبيم؟
- جنگل كو، كوكو؟
پاهاي برهنه را
در خانهي آذرخش
بر رشتههاي سوزناكي كه خاك را ميبُرند
ميسابيم.
آه
آن درخت موميايي
گونهي مرمرين
مومي از نيمرخي خندان
مرزي نهفته
و هزارهاي
كه در لحظهاي ميگنجد
و خود را فراموش ميكند.
مهر 1386
8. شيران سياهپوش مازندران. دو
من نماز شام غريبان با ميرنوروز دوباره شروع كردم كارتُنهاي خزر و ناخن ديوهاي گريان را بر چمنهاي تاريك البرز سراندم. آه چه شبي بود. نم تُرش هوا را مزيديم. اندكي دستپاچه بوديم. تا آنجا كه قدمان ميكشيد، كارتُنها را روي هم ميچيديم. رخسارمان تازه از سياهاب خاك چرب شده بود. و فهميديم حالا ديگر بايد همه چيز را برگردانيم. سُر ميخورديم. گفتيم نكند همه چيز سر باز كند. ديوها اگر ميفهميدند كجا آمدهاند، چي؟ تپههاي ناچيزِ زنجره اينجا ديگر ترس برشان ميداشت. جلوتر ميآمدند و شط خوابيدهشان باز ميگشت. و گونههايمان گود ميافتادند. شرمناك همديگر را مييافتيم. خراشهاي تيغهي ماه بر رخسارمان ميسوخت. آه، بيهوده بود، بيهوده بود.
مهر 1386
9. بالههاي حصيري . يك
نيمروز
بر صخرهاي از چخماق
خندهي آهويي
ناگاه
بر جا ماند
تا كودكي
در رؤيا
و اندوه
زانو بزند
و به آهي
جان را
در دوردستها
به كالبد نوفرشته
بسپارم.
آبان 1386
10. بالههاي حصيري. دو
اينجا رسيدهاي
رمهاي گنجشكان سوزان
كه از بركهاي سوتوكور
بيهيچ درنگي
ناگهان
رميدند،
سايهاي
چلپاره
كه هنوز
ميبويم.
چه فرصتي
چه نجوايي.
آبان 1386
11. بالههاي حصيري . سه
گم شدم
تا بجويمت
كنار اسب.
بالههايت
خودِ باد بود
كه بر پلههاي سفيد
يك روز صبح
ايستاد
تا ته آسمان را
تماشا كند.
كنار اسب
چهار فصل
بر صورتم
سابيدند
و خنديدند.
اسب كوهسار بود
و كوهسار اسب.
اسب بلوط و
گندمزار بود
و بلوط اسب.
اسب چه بود
جز خوابي
كه در همهمهی بچهها
بر سر و يالش
دست كشيديم؟
آبان 1386
12. بالههاي حصيري. چهار
چشمهايم را بستم
تا ستارهاي پيدا كنم
كه چشمهايت را ميپرستد.
اسب همان ستاره بود
كه پرسانپرسان
به جايي آمده بود
كه هميشه
دهكده بود
و خوشحال ميدانست
هجده مرتبه
كودك خواهد شد
در جوار سيمرغ.
بچههايي كه
پايين پلكان
بازي ميكنند
شعرهاي منند
شعرهايي كه سوگند ميخورم
نميدانم در رؤيا
يا بيداري
هر روز در جانم
نجوا ميكني
تا گنگ و خوابديده
بسرايم
و شرمگين
پيشكش كنم
به پيشانيات
به مِهرت
كه اندوه مرا ميسوزانَد.
آبان 1386
13. بالههاي حصيري. پنج
پرندهها خنديدند.
رنگشان تكهتكه
بر ريگها باريد.
سفت
به تن سابيدم
لايههاي آسمان
و پردههاي
روشنان را.
اينجا
همان جايي است كه
دنيا به پايان ميرسد
و جيغ بچهها
در بلوطهاي كجوكوله
به هم ميريزد.
آن گاه
گل محمدي
شبانه
با تنپوشي از آفتاب
مرغ بهشتي
كبك خندانم
همبازي چشمه و طلا.
و ناگهان سايهات
قلبم را بر افروخت.
آبان 1386
14. بالههاي حصيري. شش
اكنون
رخ
بر خاك ميكشم
تا رمهي
پروانههايي را بپايم
كه در چشم پلنگان
آسوده
در عتيق و
عشق
سر به هم آوردهاند.
جايجاي تالابها
اندوهناك
ستارگان
همچنان ميبارند
بر جاپاي
كودكاني كه در بالين نوفرشته
آرميدهاند.
آه
در اين دم
هيچ كس
چوپاني
چون من نيست.
آبان 1386
15. بالههاي حصيري. هفت
آه
قلب دريدهام
در بيشهزاري سرد
چاهي ميجويد
كه خود را
آكنده است
از همهي مويهها.
با چشمهاي باز
ديدهام
بركههاي يكه
جامهي سياه
پوشيدهاند.
آه
ماه بغض كرده است
بالاي سرم
بر درختچهي لخت.
بيگمان با
هيسهيس فرشته
دمي
خواهم خفت.
آذر 1386
16. بالههاي حصيري. هشت
نديدي بر نيمكتي
در ايستگاه
كودگاني زمستاني
و ميوههاي سرخ و سفيد
بر سروكولم
ميكوبيدند
تا مترسكجانشان
ايستگاه را
خالي كند
پيشواز فرشتهاي
كه ناخوانده
سخن پاكي را
نجوا ميكند
دمبهدم
در سينه و
دلم؟
چه آفتابي
در خانهي سيمرغ.
بالهاي كهكشان را
ميبويم.
آبان 1386
17. بالههاي حصيري. نه
زير چتر
چتري شبانه
همتراز شانههايت
ميخواهم
آشيانه كنم.
گهگشان را
لحظهبهلحظه
ميبويم
تا قلب
در لبخندي
از بال پرندگان
با گلي سوزان
جابجا شود.
و سايهات
يكباره
خواهد افروخت.
اكنون
چشمهايم را ميبندم
تا در سنگ درخشان شب
ستارهاي بيابم
كه مِهر تو را ميجويد
بالينت را.
آذر 1386
18. بالههاي حصيري. ده
شبانه عشق آمد
بر سرم تاجي گذاشت
كه مپرس.
در حلقهحلقههاي سرگردان زمان
يك كاسه ظلمات و
زمرد
بر شانههايم ريخت
آن سان كه مپرس.
اينت عشق،
سياه و منگ به جا آوردم
چشمهايم را كه گلهاي
واماندهاي بودند در
كرانهي شبي گداخته.
و عشق هيچ نبود جز
سكوتي
در همهمهي پرندگاني نابينا
كه سراسيمه
به رودخانهاي از
آفتاب و پولك زنده
رسيدند. آه
بپوشانم.
آذر 1386
19. بالههاي حصيري. يازده
در اقيانوسي كه تويي
در سپيدهدم و
سبزه
بر سرپنجههاي خاكي خود
يواشكي ميسرم.
اين منم
بچهي آدم.
روشنايي بريدهبريدهي
نوفرشته را
از پشت بارانهاي كهكشان
ميبويم.
در ميخهاي خوشبوي
ستارگان
نزديك
زير پلكاني
كه هر روز
با چتري از
غبار و خورشيد
به ارض تن ميسابي،
بيهيچ كموكاست
بالههاي همبازي كودك و
طلا و سيمرغ
جانم را سكه خواهند زد.
اكنون بگذار
در جويبار آذرخش
پاهاي خشكم را بلغزانم.
در آستانهي چرغدان
چشمهايم را ميبندم
تا كودكاني بيابم
كه شعرهاي منند
و بيدريغ در جسم
و جانم نجوا كردهاي.
آذر 1386
20. بالههاي حصيري. دوازده
بيا
گاهي
يواشكي
به دهكده
زير سنگ سياه
چاهي بجوييم
تا چشمهايمان
پس از پريروز
همصحبت شوند
در تنگناي گلستاني
از مس
و سنگ آذرين.
و سايههايمان
پيش ميخزند
تا بيهيچ درنگي
به زانو در آيند.
آه اينجا
گويي صد سال
هاجوواج بوديم و
دهكده را
نمييافتيم.
آذر 1386
21. كُشتن روح شاعر
اسبهاي آبي پايين آمدند از روح
اسبهاي شكستهبسته كه روزي كثيف بودند
و در خلوتگاه خواب به سر و يالشان دست كشيديم
پس شرمنده دريافتم كه مدتها (شايد يك سال و اندي)
از زماني كه حوادث نوروزي را به فراموشي سپرده بودم
به تپههاي بالايي هورقليايي نينديشيدهام
آه در حالي كه دمبهدم آستينم از اشك خيس ميشود
گاريهاي شلختهاي را به ياد ميآورم
كه هر شامگاه ميدانچهاي سرگردان را به هم ميريختند
كيوسكي در كار بود تا پري، پرندهي دختر آنجا چند لحظهاي بيارامد
روحم صخرهاي بود كه رودخانه را هنوز مينگرد
و هزار سايهي مرتب پس از صد سال گذشتند
صخرهاي را ميستايم كه مزهي آسمان ميدهد
جويبارهاي كفآلودش را از كودكي ميشناسم
گوشهاي چمپاتمه ميزدم تا انبوهي پري
كه چراغشان را زني جا افتاده در وسط هاروت و ماروت بلند كرده بود
پاهايشان را در كنارهي رود بسايند
ميدانم گاهي
حلقههايش را تكان ميداد
و دو سه سيگار جا ميگذاشت و روز بعد ميآمد
آن روز فكر نميكردم كسي ازدستي روحم را زخمي كند
اما همه چيز را ميپذيرفتم پذيرفتم
تا نيك به جرگهي شاعران هرزهگرد در آيم
آنها كه به سزايشان رسيدند
سنگبار شدن در رؤيا
يا به چاهي تهآهنين در افتادن
و تكهتكه شدن زير پاهاي كشيده و استوار اسبهايي
كه روزگاري زناني كينهجو بودند
و زنهايي كه مانند اسب مينگرند
پدرِ پدرم زود زن و دهكدهاش را فراموش ميكرد
يواشيواش موهاي شب را ميگرفت
و در پيچهاي كور كنندهي رودخانهاي ناشناس سردرگم ميشد
من بارها خود اين كورهراه را پيمودهام
نفس باد به صورتم خورد
و رنگ خروس را تماشا كردم
روحم كبك مردهاي بود كه طلاي نجسي شد
و هر كسي نميتوانست يك شب باهاش سر كند
گُلي آتشين كه چشمه و طلا بود
اندوهناك در سايهي خود ميانديشيد
كه روزي نوفرشتهاي
بر سر راه با بالههاي حصيري
صخرهي روحم را كه تاريك و خشك بود
لتوپار خواهد كرد
تا ساعتي در زيرزمين خانهاش
خاك چراغدانش را بستُرم
آيا در آن وقت خدايا سر خواهم سود بر سنگفرش
آه هقهق بيسروتهام را چاههاي خاموش ميبندند
فهميدم زيبايي معصومانهاش از همين بود كه براي اولين بار به فارسي حرف ميزد
دروغ و راست را از هم سوا نميكرد
ازين رو آن قدر بيبندوبار شده بود
كه همان اول تا نيمههاي شب در ايستگاه ساكت اتوبوس نگهم داشت
تا هر چه عشقنامه براي ديگران هرز كرده بودم
قاطي كنم و دوباره در حالي كه كجكي به زير آسمان مينگريست
(گويي راه شيري را ورانداز ميكرد) براي او بپردازم
صبح روز بعد احساس كردم همه چيز خراب شده است
معلوم بود تا صبح از خوشحالي نخوابيده بود
و بعد همه چيز را با فارسي شكريني براي ديگران
كه با شگفتي و خشم مينگريستند حكايت كرد
با سري كه از هزاران بهتان و ...... سنگين شده بود
و جاني كه كورهراههاي شگرف و خوشبوي عشق را
براي هميشه گم كرده بود آشفته و دربهدر
بالههاي زرينش را در ساك گذاشته بود
و بيصدا به ساعت هشت رسيد آفتابي كه
هنوز در زير شنزارهاي سفيد آسمان پنهان بود
و سرپنجههايمان نااميدانه آن را ميكاويدند
در اين لحظه چراغدانش روشن شد
و او بهتر از گلمحمدي و كبك
بوي حوا و خاك بهشتي از سراپايش بلند ميشد
من زنهاي خود را هر از گاهي يك بار ديدهام
از كودكي در هر كنج شبانهروز هر بار يكي از آنها را يافتهام
گاهي كه خسته بودم با كسي كه پاشنههاي چوبياش
پلههاي مرمرين را نرم مينواخت
سربههوا شمردهشمرده گپ ميزدم
دستم به شانهاش رسيده بود
و داشتم با پيكر زندهي قسمتي از زمان
در زير طاقي بريده از آسمان و خاك ميپلكيدم
يكي از زنها اسبي بود كه هميشه
خاكستر ستارهاي را زير پايش ميلاييد
روحم خاكستر بود اگر اين را به كسي ميگفتم چه ميشد
جايي بلد نبودم پنهان شوم يا ...... بگذريم
هيچ كس تا اينجا جلو نميرفت
شوخي نبود هر كسي بود ميترسيد
يا چون نميتوانست بار روح ديگري را بكشد
دستبهكار ميشد آن هم به ياري ديگران
و روح را چه بهتر روح شاعر را ميپيچاند
شايد شاعر دروغ گفته است
و آن همه بند سرگيجهآور را براي يكي از همبازيهاي ولنگار خود گفته باشد
اگر شاعر كنار بگيرد
بر سر و يال اسبها دست خواهيم كشيد
سپيدهدم اسبي است بيچشمورو
بركههاي شكسته اسبي است كه ساعتها
در خواب پسربچههاي طلايي غنوده است
آن گاه شاعر ديوانه خواهد شد به تماشاي سينهي گل سرخ در آخرهاي نيمروز
شاعر گلهاي شيطاني را ميپرستد آواره در مهزاري از گنداب
آن وقت با پايي بريده و چند دستخط باز خواهد آمد
و اين بار حالش را نخواهد داشت به پيشاني و گيس كسي پيله كند
اوه من بارها اين كار را كردهام
بر اسبي سربهزير در ميان دو مرد جا گرفتهام
بر پلههاي معبدي در سپيدهدمان نشستهام
* شاعر به هر دو رخم مينگرد
در دل خود هيچ كدام را نمييابد
آنچه با سبكسري هشته بودم در جانش بپرورانَد
الآنه جلف و بيهوده مييابم
هيچ كدام حتي برگردانهايي كه با فرسودن روح خود
به انجام رسانده بود (مثلاً سرآغاز زندگي دانته
بازخواني بيشمار سرودهاي يارسان و غيره) هيچ كدام به درد نميخورند
بايد غفلت نكنم در پس ابر و باد و خورشيد و فلك
و روزگاري عوضي با لبخندي كه صورتم را كج كرده است
و هيچ وقت نميشود پاكش كنم هيچ وقت
به آب و دان خود باز آمدهام و سلام
اشاره به: «ديشب روي پلههاي معبد زني را ديدم كه ميان دو مرد نشسته بود. يك روي چهرهاش پريدهرنگ بود و روي * ديگرش برافروخته.» (جبران خليل جبران: پيامبر و ديوانه، برگردان نجف دريابندري، 1385، نشر كارنامه، ص 187)
دي 1386
22. يادداشت دربارهي شيوهي كشتن روح شاعر. يك
اول و آخر همو بود.
شاعر يك شب چشمها و همه چيزش را پيشكش كرده است.
شاعر سنگي است سياه و هزارساله
كه ستارهاي فلزي هر بار
در زخمهايش گلزاري نو را به هم مياندازد.
شبهاي ما را را پريزادي كه بالههايش را زير بغل قايم كرده است
و پنجهي آفتاب و كودكخانهي زلال را بهآساني فريفته است
به هم دوخته است: ليبو، همر، والت ويتمن، سنايي، رمبو، البياتي.
همهي ما ديدهايم اول و آخر همو بود.
در حقيقت فقط كشتن روح شاعر در ميان نيست
بلكه بازي دادن و اَنَك كردن كسي نيز هست كه شعر را بر ميدارد.
بنابراين نبايد گفت هيچ كلمهاي را شاعر پرداخته است.
از اول او بود.
شايد روزها و روزهاي شاعر را سرسختانه با باريكبيني تباه كرده است.
و شاعر در خاكستر كنار پيادهرو چركي و ديوانه افتاده است.
و از اين لحظه به بعد بايد از او كنار بكشيم
از مردرندهاي ترشيده و بيهمهچيز شهر كمك بگيريم
تا صبح و عصر سراسر گندكاري را وجبوجب بياموزيم.
آن گاه ميشود گفت در ميان اين اول و آخر
دليري و خردمندي دست رفتهمان را به دست آوردهايم.
بهمن 1386
23. ياداشت دربارهي شيوهي كشتن روح شاعر. دو
ناگزير بايد او را ستود.
آهوي كور يار ندارد.
زبالهي تابناك كوه را نگاه كن.
كورهراهي بود در سيماب و چمن.
اگر كسي دير ميجنبيد
گرماي پرياي كه عقيقي زير چانه داشت
آستهآسته بيكموكاست داخل سرش ميشد.
دست بر زانوي غم سودم
تا سايهي آهو شهرم را لحظهبهلحظه بنوازد.
آه، بچهها آرزو دارند به شب و شادماني چنگ بزنند
تا بر گوشت هر كي كه به دست ميآورند
بكوبند: اين است آواره
مرد بيستاره.
بهمن 1386
24. يادداشت دربارهي شيوهي كشتن روح شاعر. سه
لازم ميدانم پس از نوشتن يك يا دو بندي كه پشت سر هم مينويسم، زماني مكث كنم، حتي تا چند شبانهروز. و نامهاي دشوار و قلب گوشتي با هم بُرش خواهند خورد. در روشنايي رنگهاي سياهي كه چون سيلاب همه چيز را به هم ميريزند، در خواهم يافت كه آري خود نيز چون شاعر گير افتادهام طاقباز با خاكستري غمناك بر گيسوان. بيشك در مدتي كوتاه دست ما را خوانده است گرچه دوستدار رندها و لاطهاي حاشيهي پلهاي گسيخته بوده است و با بدجنسي از لميدن در جاهايي كه از عرق ناكِسها خيس شده بود، كيف ميكرد اما خيلي زود چنان خوب فوتوفن هر نوشتاري را به كار گرفت كه بد جوري رودكي و هر نويسندهي صد سالهاي را ناشي ميانگاشت. در عوض لهجهي ازبك و تازي و دهقان را بارها از دهانهي به هم ريخته و فرسودهي خوشنشينهاي پرت با هزار دليل روشن و بُرا ميستود و بهخوبي به كار ميگرفت.
با او موافقم: بيشك همه حقي دارند از خاكي شبانه كه چشمهاي او بودند، و از آفتاب و پرندگان كه در بركههاي آفتاب در گوشهوكنار حياط بزرگ صبحگاهي نوك ميزدند. آنها هم بندگان خدا بودند. الهيات خاصي كه در نيمهگاه تاريك نوجواني خود در پردهاي بسته سر به آن سپرده بود، او را چندان كاركشته كرده بود كه گستاخانه اصل هر صورت و حتي جايگاه آتي آن را در برزخ در نظر ميآورد. اما در مورد شاعران هيچ وقت فكرش را هم نميكرد كه روزي سرنوشت يكي از آنها را در جوار سايهي كمرنگ او زنده جا بدهد. در نزديكي هم گوش به همهمهي بريدهبريدهي همديگر ميسپردند. و شاعر در آن مهلت كوتاه با آن همه تلاش نميتوانست يكسره به او بپردازد، تنها در يكي از اعضاي او در ميافتاد: گيس، كمان ابرو، چاه زنخدان و غيره. و اين او را بيچاره و عصبي ميكرد. در خانههاي ششگوش عقيق و سبزه و آينه ميترسيد مبادا خيلي زود از دست برود.
بهمن 1386
25. يادداشت دربارهي شيوهي كشتن روح شاعر. چهار
پيكر خاكي را نيمهشب ديدم
در پلكانِ بارانيِ ستارهاي كه نابهنگام
شادماني و كبوتر و پري بود.
و اينجا شب چرا مرا برگزيد؟
شب دختربچهاي است كه هولكي
موهايش را بر آشفت و چل شب
با چهرهي گشاده، مهمان غزلي تودرتو بود
بدون آنكه هيچ كس بدگمان شود
و يا از اين جور غزلها در عمرش شنيده يا خوانده باشد.
من كه خود شاعرم، وقتي داشتم همه چيز را گدايي ميكردم
كسي خاك شب را بر پوست و چشمهاي خود نشانم داد.
آن گاه جفتي بالهي زرين از ساك خود در آورد
كه از چند شب پيش آماده كرده بود
تا بر شانههاي تراز خود بكارد.
اما نميتوانستم بر زبان بياورم
آنچه همچنان بر سرورويم ميبارد:
تاجي فروزان كه پريزادگان يائسه به خاك بخشيدهاند
تكههاي سرگردان كبوتر و آسمان در خوناب
و فانوسي از استخوانهاي شكسته
و سنگساري ناگزير كه برجي را به ياد ميآوَرَد.
بهمن 1386
26. سايهي پريشين
با چشمهايت به شب انديشيدم
به دهكدهاي خفته. و ماه
هولكي سنگهايش را
در پاي پري و چشمه ميشست.
تا مخروطهاي سفت و سوزان
لمحهاي از لرز خود باز مانند
نسيم پرسهگرد
پيجوي غربتيهاي اندوهگين
كورهراه كجوكوله را
لابهلاي سايههاي سرافكنده
سخت به سينه فشرد.
جايي همرنگِ پيشاني خستهات
همين جا شنيدهام زمزمهي جلبكها را
و فرشتههايي كه با دندانهاي سنگي
تا ديروقت قربان چشمه ميرفتند.
كدام فرشته با گيسوان درهمي از بلوط و طلا؟
آه بياباني در كهكشان از چشمهايت.
رودخانهاي از آتش و سايهات در قلبم.
اينجا آشيانهاي بود كه دختركان
تكههاي چشمهساري زنده را
ناشيانه بر سينه ميدوختند.
آن گاه لعاب قهوهاي سايهات را
مياندوزم در غبار زماني
كه اكنون در آن زيستهام
و در نظرم تويي پريشين.
اينست اندام عصري خنك
كه در چهرهي تاريك خود
تا انتهاي جهان و زمان ميشنوم.
اسفند 1386
